ترانه ی اندوهگین کوهستان
این فیلم داستان مردانی است که 18 سال پس از پایان جنگ در آسایشگاه روانی بستری اند، اما هنوز در انتظار بازگشت به خانه هستند.
اولین چیزی که در فیلم به نظر می آید سیاه و سفید بودن فیلم است. این سیاه و بودن فیلم می تواند دو موضوع مهم را برساند:
اولا: اینها در آرمان گذشته خود هنوز باقی هستند، علت این حرف:
1- سالها از جنگ گذشته ولی هنوز در حال و هوای جنگ هستند.
2- نوشته ی سلام بر حسین، لعنت بر یزید.
3- خواندن شعرهای مربوط به هشت سال دفاع مقدس.
4- شنیدن صداهای تیر، و تفنگی که در ذهن آنها هست. و...
دوما: زندگی آنها فقط دو رنگی است ونه صد رنگی، که این دو رنگ در زندگی شان دائم در حال تکرار شدن است، که الِِمانهای فراوانی بر وجود این دو رنگی در زندگی آنها وجود دارد، مثلا:
1- همین که هیچ گدام دوست ندارد در بنیاد بماند، مثلا مجروحی که می گوید: از وقتی چشم باز کرده ام تو این بنیاد هستم.
2- و یا مجروحی که به مجروح دیگر می گوید: تو هشت سال اینجا دوام آوردی، ولی من دو ماه دیگه هم نمی توانم اینجا دوام بیاورم.
3- و یا مجروحی که می گوید: اما فکر می کنم اگه مرتکب قتل هم شده بودیم تا حالا دیگه عفو می خورد بهمون، مرخص می شدیم، حالا چرا اینجا نگه داشتند، شاید دوست دارند عتیقه مان کنند، بفرستند بیرون.
4- ویا : موقعی که از خواب بلند می شم، ترجیح می دم، که چشمام و باز می کنم تو خانه باشم، اما چشمام و باز می کنم می بینم همون جایی هستم که دیروز بودم.
5- خواندن شعر: این زندگی همش غمه
هر چند که در لحظه ی عید (آخر فیلم) شاهد آن هستیم که مدتی را رنگی نشان می دهد، و آهنگ شادی را می زند، که پرندگان در صدای آن موج می زند، ولی دوباره بعد از ثانیه هایی دوباره آهنگ غم انگیز شده و همان حالت سابق را برای مجروحان جنگ تداعی می کند، گویا هنوز هم آنها زندگی سیاه و سفیدی را صاحب هستند.
حال با این همه انتظارات جانبازان از مردم فقط دو چیز است:
اولا ورود به دنیای بیرون است:
1- مجروحی که از نرده های آهنی بالا می رود و با چه حسرتی به بیرون نگاه می کند، به افرادی که اگر امروز در بیرون به این راحتی و با این آرامش می توانند حرکت کنند، مدیون همین جانبازان هستند، جانبازانی که امروز دیگر جامعه آنها را طرد کرده است. و در همین حین صدای این شعر را می شنویم:
2- روید ای دوستان، من کنج میخانه می مانم گر از میخانه باز آیم، مرا غم باز می جوید
3- مجروحی که آرزویش را دیدن دخترش و پا بوس امام رضا رفتن معرفی می کند.
4- و یا دیگری که می گوید: عید دوست دارم پیش خانواده ام باشم، پیش زن وبچه ام باشم
5- و یا: عید دوست دارم پهلو بچه هام باشم چون خیلی دوستشون دارم
6- خواندن شعر: دلم می خواد به اصفهان برگردم به نصف جهان برگردم
دوما اهمیت دادن به خانواده های آنهاست:
1- مجروحی که می گوید 10 سال است پول نگرفته است، دود این تو چشم دخترم رفته، آخه دخترم چه گناهی کرده.
2- و یا مجروح دیگر که می گوید: شوهر دخترم تقریبا دو برابر سن خودش و داره.
3- و یا اینکه می گوید: سبزه درست کردم، تا ببرم برای بچه هام، بعد سبزه را نگاه کنند خوششون بیاد، که پدر به یاد اونها بوده، و هست، و خواهد بود.
ولی با همه این از جان گذشتگی ها همین در درخواست آنها هم اجابت نمی شود، و شاید تنها چیزی که توانسته آنها را تا امروز سر پا نگه دارد، توکل بیش از اندازه ی آنها است، که در دو دیالوگ این توکل موج می زند، و با تمامی مشکلاتشان باز هم می گویند:
1- «من خدا را خیلی دوست دارم، خیلی.»
2- «خدا خیلی زیباست، من خدا را دیدم، خیلی زیباست، چشمام و بستم.»